تبليغاتX
فرهنگ نامه - گزارش جلسه نهم
گزیده ای از فرهنگ نامه انسان شناسی
 گزارش جلسه نهم
کاستی‌های جامعه‌شناسی در بررسی اثر هنری

در  تبیین اثر هنری و ادبی جامعه‌شناسی هنر نواقصی هم دارد. یکی از کاستی‌های جامعه شناسی هنر و ادبیات این است که با ارجاع یک اثر به زمینه اجتماعی‌اش نمی‌توان تمامیت یک اثر را توضیح داد. متن‌ها چه ادبی و چه هنری به دو دسته تقسیم می‌شوند.
 دسته اول متن‌های اصلی و ذاتی هستند.  یعنی متن‌هایی که فاصله بیشتری با بستر اجتماعی و سیاسی خودشان دارند. مثلا شعر حافظ متن اصلی و ذاتی است زیرا شعر حافظ توانسته در طی 800 سال در شرایط سیاسی و اجتماعی مختلف قرائت و فهم و معنا شود. اگر شعر حافظ به بستر اجتماعی خود خیلی نزدیک بود در این صورت می‌بایست با تحول شرایط، عملا شعر حافظ فراموش می‌شد.
دسته دوم متن‌های فرعی هستند. متن‌هایی اند که فاصله کمتری با زمینه اجتماعی خود دارند. مثلا اشعار فرخی سیستانی که بخش قابل توجهی از آن درباره سلطان محمود غزنوی است، جزء متن‌های فرعی است. ما آنرا نمی‌خوانیم زیرا خیلی به بستر اجتماعی خود نزدیک است و از بستر اجتماعی و سیاسی  ما دور است. مطالب روزنامه‌ای و مطبوعاتی نیز متن‌های فرعی‌اند و نمی‌توانند ماندگار شوند زیرا متن‌های مطبوعاتی و روزنامه‌ای تنها تا 24 ساعت قابل مصرف‌اند. آثار ماندگار جزء متن‌های اصلی  هستند. اثر ماندگار به اثری گفته می‌شود که با عوض شدن شرایط دوام پیدا می‌کند. شاهکارهای هنری آثاری هستند که ما ندگار می‌شوند و در ورای تاریخ قرار می‌گیرند. شاهکارهای هنری آثاری هستند که نسبت‌شان با شرایط دوره‌ای که خلق شده‌اند با واسطه است. در ضمن باید توجه داشته باشیم که میزان ماندگاری آثار هنری یکسان نیست. یکی از مشکلات جامعه‌شناسی هنر این است که قادر به تبیین علی آثار هنری نیست. البته باید بین دو عنصر جامعه شناسی هنر تمایز قائل شد. اول شرایط تولید اثر و دوم شرایط قرائت و خوانش اثر.

دومین مشکل جامعه شناسی هنر این است که به دلیل اینکه جامعه شناسی قادر نیست به محتوای اثر هنری توجه جدی کند در نتیجه از فهم چیزی که والتر بنیامین تحت عنوان هاله بیان می کند ناتوان است.  هاله معنا و احساسی است که یک فیلم، نقاشی، شعر، بنای تاریخی و یا یک اثر تولید می‌کند ولی این هاله محصول درهم‌آمیزی و هم‌افزایی مجموعه وسیعی از عوامل خلاقه اجتماعی، اقتصادی در کنار هم است. ویژگی هالگی امری است که به کلیت اثر هنری مربوط می‌شود. مفهومی که نیچه به آن امضای صاحب اثر می‌گوید. یعنی یک هنرمند صاحب یک امضاء است که آن امضاء سبک هنرمند است و آن سبک در کلیت اثر هنری یا وضعیت هالگی اثر هنری بروز پیدا می‌کند.

خلاصه فصل سوم 

 در تبیین هر اثر هنری سه رویکرد وجود دارد: 1- رویکرد فلسفی به هنر 2- رویکرد جامعه شناختی به هنر 3- رویکرد فلسفی و جامعه شناسی به هنر
از میان این دیدگاه‌های کلی به بررسی اندیشه‌های هاوزر و مکتب فرانکفورت که هر دو در دسته دوم دیدگاه‌ها یعنی رویکرد جامعه شناختی به هنر قرار می‌گیرند می‌پردازیم.

دیدگاه هاوزر

هاوزر رویکرد فلسفی به هنر را که متاثر از هگل است نقد می‌کند و در مقابل از نظریه رویکرد جامعه شناختی به هنر دفاع می‌کند. هاوزر معتقد است هنر باید وابسته به زمان باشد به این ترتیب هنر فاقد بیان انسانی جهانی است. هاوزر با نگاه ایده‌آلیست‌ها و رمانتیک‌ها مبنی بر اینکه هر اثر هنری هر چه قدر کمتر به دوره معاصرش مربوط باشد مهمتر است مخالفت می‌کند. هاوزر معتقد است نظریه هنر برای هنر نتیجه شرایط اجتماعی خاص است و در غرب بعد از دوره رنسانس و تحولات تکنولوژیکی، طبقه متوسط و هنرمند در حالت انزوا قرار گرفته بودند و این امر باعث انکار نظم اجتماعی موجود و طرح نظریه هنر برای هنر شد. جامعه‌شناسی‌ای که هاوزر از آن دفاع می‌کند از نوع توصیفی- علی است. هاوزر به این نکته اشاره می‌کند که محصول هنر خود بسنده مثل یک اسباب‌بازی بی فایده است و تنها شرایط خیلی استثنایی را قبول می‌کند که هنر می‌تواند از جامعه معاصرش مستقل باشد.

دیدگاه مکتب فرانکفورت

یکی از مهم‌ترین رویکردهایی که در رابطه با مسائل معاصر وجود دارد مکتب فرانکفورت است. اریک فروم، هابرماس، هورکهایمر، آدورنو، بنیامین و.. از اندیشمندان مکتب فرانکفورت هستند. مهم‌ترین ویژگی مکتب فرانکفورت این است که به نقد نظام سرمایه‌داری پرداخته است و کل روابط اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و هنر را به مثابه اینکه، این هنر زاده نظام سرمایه‌داری است به چالش کشیده است . این دیدگاه  به نقد شالوده‌شکنانه تاثیرات نظام سرمایه‌داری، صنعتی شدن و عوامل آن بر چگونگی شکل گیری و توسعه محصولات هنری و آثار هنری پرداخته است. هورکهایمر و آدورنو کتابی تحت عنوان فلسفه روشنگری دارند که در این کتاب مقاله‌ای به نام صنعت فرهنگ وجود دارد. صنعت فرهنگ یک مفهوم انتقادی است که توضیح می‌دهد فناوری‌ها و رسانه‌های جدید باعث شده‌اند که تولید انبوه آثار هنری به‌وجود بیاید در گذشته یک اثر هنری برای مخاطبان محدودی تولید می‌شد ولی امروزه از آن اثر هنری به کمک تکنولوژی بی نهایت می‌توان تولید کرد که این تولید و تکثیر اثر هنری باعث از بین رفتن هاله اثر هنری می‌شود و همه مردم با سطوح متفاوت از درک  هنری و زیبا شناسانه، وارد اجتماع هنری می‌شوند و به‌تدر یج مردم به عنوان مخاطبان اثرهنری ذائقه خود را بر چگونگی تولید اثر هنری تحمیل می‌کنند. در نتیجه هنر به یک امر پست (نه متعالی ) تبدیل می شود و  قوانین عرضه و تقاضا یا بازار بر فرایند تولید هنر استیلا می‌یابد و هنر خصلت تجاری و کالایی پیدا می‌کند و کالایی شدن اثر هنری باعث می‌شود تا آن چیزی که زیبایی و خلاقیت را در هنر تعریف می‌کند زیبایی هنر نباشد بلکه پول و معیارهای کمی شده خارج از هنر است که زیبایی هنر را تعیین می‌کند. در همین فرایند است که نظام سرمایه‌داری و شرکت‌های بزرگ اقتصادی و تجاری وارد عرصه هنر می‌شوند و از هنر به مثابه ابزاری برای تولید ثروت استفاده می‌کنند. این شرکت‌های بزرگ تجاری، هنر را نه به مثابه امر زیبا بلکه به مثابه یک امر تجاری تلقی می‌کنند و شروع به ایجاد نیازها و تحمیل کردن نیازهای جدید می‌کنند تا بتوانند از طریق تحمیل و تحمیق توده‌ها، پول بیشتری را بدست آورند. در این فرایند، هنر به عنوان ابزاری برای تسکین بخشیدن به آلام و دردهای ناشی از نابرابری نظام سرمایه‌داری و یک نوع ارضاء و اشباع سطحی تبدیل می‌شود. از نگاه آدورنو و هورکهایمر و مارکوزه نظام سرمایه‌داری و تجاری شدن هنر یک فرایند استانداردسازی در هنر را دنبال می‌کند و همه آثار هنری مطابق ذائقه و سلیقه عوام تولید می‌شوند. آدورنو و هورکهایمر یک نگاه بدبینانه نسبت به فرهنگ و هنر عامه‌پسند دارند.

منتقدان مکتب فرانکفورت

البته در بین طرفداران مکتب فرانکفورت همه بدبین نبودند. از همان ابتدا والتربنیامین و یک عده دیگر مانند مارکوزه با این نگاه بدبینانه همراه نشدند. منتقدان مکتب فرانکفورت به‌خصوص بعد از به‌وجود آمدن مکتب بیرمنگام نگاه‌های آدورنویی را نپذیرفتند و معتقد بودند اولا اثر هنری تنها کارکرد منفی ندارد و توده‌ها از طریق این محصولات فرهنگی وارد فرهنگ می‌شوند.
ثانیا نگاه‌های آدرنو یک نگاه نخبه گرایانه است‌. نخبگان از طریق تحمیل معیارهای زیباشناسانه خاص خود، روابط نابرابر قدرت را باز تولید می‌کنند و هنر ابزاری برای حفظ تمایز و تشخص است. این امر را پیر بوردیو در کتاب خود تحت عنوان تشخص به خوبی نشان داد. این نگاه که توسعه مشارکت مردم و انبوه شدن صنعت فرهنگ باعث مبتذل شدن هنر شده درست نیست زیرا این امر باعث کاهش نابرابری‌ها در حوزه هنر شده است.
نقد سوم به‌خصوص از جانب مکتب بیرمنگام بر مکتب فرانکفورت وارد شده این است. این نظر مطرح می‌شود که مخاطبان هنر و توده‌های مردم تنها تحمیق نمی‌شوند بلکه لحظه مصرف، لحظه تولید نیز هست. توده‌های مردم، وارد بازار هنر می‌شوند و کالای فرهنگی را انتخاب می‌کنند. این انتخاب توده‌های مردم یک انتخاب منفعلانه نیست. در بازار انواع کالاها وجود دارد بنابراین مصرف کننده می‌تواند یکی را انتخاب کند. شرکت‌هایی که قادر به تطبیق محصولات خود با ذائقه مردم نباشند به تدریج از بازار حذف می‌شوند و مصرف‌کنندگان از طریق انتخاب‌های خود بر فرایند تولید تاثیر می‌گذارند. بنابراین توده‌ها موجودات منفعلی نیستند. توده‌ها گروه‌هایی هستند که یکپارچه و یک‌دست نیستند. در نتیجه این عدم یکپارچگی باعث تکثر و تنوع محصولات در بازار می‌شود.

برگرفته از وبلاگ مولایی

|+| نوشته شده توسط فرزانه رسولی در 87/03/14  |
 
 
بالا